تبليغاتX
بر ق ایرانیان موفق مرنجاب ناسا فیزیک

بر ق ایرانیان موفق مرنجاب ناسا فیزیک

بر قی باهوشه

بعضی وقتا دوست دارم مثل لاستیک باشم تا هر چقدر هم منو بِکِشند، فقط کش بیام ولی پاره نشم...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط تاکامی  | 

دیدم وبلاگم زیادی خشک گفتم یه سری داستان و مطلب عشقولانه براتون بزارم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط تاکامی  | 


انگيزه‌ها براي ممول بودنممول
كوتوله بودن و در واقع جغله بودن، تجربة غريبي است كه نمي‌شود ازش گذشت. با ممول بودن مي‌توانستي دنياي غول‌ها را هم تجربه كني كه اين يك تجربة عجيب به‌علاوة تجربة قبلي سرهم مي‌كند. دو تا تجربة هيجان‌انگيز.

في نفسه خودِ ممول بودن كيف‌هايي از قبيل استراحت در جيب بغل «دختر مهربان»، ورجه‌وورجه تو وسايل اتاقش، قايم شدن در كلاه يا كيفش را داشت.

لمس لذت‌‌هاي ديگر كوتوله بودن مثل خوابيدن توي پوست گردو، آب خوردن و غذا خوردن توي پوست پسته يا همچين چيزي، سرخوردن روي برگ‌ها، شنا توي يك وجب آب (حداقل يك نعلبكي) سواري با گربه يا پرواز با بوبو (جغد) و...

دلايل براي ممول داشتن
اول از همه اين كه ممول بودن خيلي چيز خاصي نيست، همه‌مان به نوعي در همين سايز، ممول‌هايي هستيم كه هنوز غول‌هاي دنيايمان را پيدا نكرده‌ايم.

اگر يك ممول داشته باشي انگار كه يك همزاد ريزه ميزه، هميشه و همه جا كنارت است. يك موجود زنده عين خودت با مقياس يك بيستم كه اين خودش كلي ماجرا و برنامه را به دنبال دارد.

آشنا شدن با آدم‌هايي كه ريزتر از خودت هستند باعث نمي‌شود اعتماد به نفس بيشتري پيدا كني و در ضمن مي‌تواني از آن‌ها به عنوان فرشتة مراقب خودت هم استفاده كني.

نتيجه‌گيري كلي
اول از همه اين كه قضية ممول خيلي جهان شمول است و به نوعي دغدغة بشر و انسان معاصر به حساب مي‌آيد. دوم هم اين‌كه دستة اول آدم‌هاي حريص و منفعت‌طلبي هستند و سوم اين‌كه دسته دوم قاتي‌تر از دسته اول هستند و بايد سريعا به روان‌پزشك مراجعه كنند.

عکس ها
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط تاکامی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط تاکامی  | 

روباه گفت: -سلام.
شهريار کوچولو برگ‌شت اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اين‌جام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -يک روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اين‌جا نيستی. پی چی می‌گردی؟
شهريار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهريار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: -يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگيرم می‌شود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کره‌ی زمين هزار جور چيز می‌شود ديد.
شهريار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: -رو يک سياره‌ی ديگر است؟
-آره.
-تو آن سياره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکيان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -هميشه‌ی خدا يک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی يک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عين همند همه‌ی آدم‌ها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را می‌شناسم که باهر صدای پای ديگر فرق می‌کند: صدای پای ديگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بيرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بی‌فايده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر می‌شود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهريار کوچولو جواب داد: -دلم که خيلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟
روباه جواب داد: -بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من می‌گيری اين جوری ميان علف‌ها می‌نشينی. من زير چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هيچی نمی‌گويی، چون تقصير همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زير سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشينی.
فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهريار کوچولو گفت: -قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: -اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصيدند همه‌ی روزها شبيه هم می‌شد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير می‌شود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنيم و من به عنوان هديه رازی را به‌ات می‌گويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بيند مثل شما. اما او به تنهايی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايی که می‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها يا خودنمايی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط تاکامی  | 

۰

        خاله فرشته

 

 

۰

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط تاکامی  | 

آنیتا
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط تاکامی  | 

TinyPic image 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط تاکامی  | 

فرشته مهرباني

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط تاکامی  | 

TinyPic image
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط تاکامی  | 

 
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط تاکامی  | 

 

خداحافظ بچه ها

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط تاکامی  | 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط تاکامی  | 

دختر: سلام خواهش ميكنم! Asl pls  ؟

 

پسر: تهران/وحيد/2۲ و شما؟

 

دختر: تهران/نازنين/22

 

پسر: چه اسم قشنگي! اسم مادربزرگه منم نازنينه!

 

دختر: مرسي! شما مجردين؟

 

پسر: بله. شما چي؟ ازدواج كردين؟

 

دختر: نه منم مجردم! راستي تحصيلاتتون چيه؟

 

پسر: من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه MIT دارم!!! شما چي؟

 

دختر: من فارق التحصيل رشته گرافيك از دانشگاه سرين فرانسه هستم.!!!

 

پسر: WOW چه عالي! واقعا از آشناييتون خوشبختم.!

 

دختر: مرسي منم همينطور! راستي شما كجاي تهران هستين؟

 

پسر: من بچه تجريشم! شما چي؟

 

دختر: ما هم خونمون اونجاس! شما كجاي تجريش ميشينيد؟

 

پسر: خيابون دربند! شما چي؟

 

دختر: خيابون دربند!؟ كجاي خيابون دربند؟

 

پسر: خيابون دربند ، خيابون........كوچه..........پلاك......... ، شما چي؟

 

دختر: اسم فاميليه شما چيه؟

 

پسر: من؟ حسيني! چطور!؟

 

دختر: چي؟ وحيد تويي؟ خجالت نميكشي چت مي كني؟ تو كه گفتي امروز با زنت ميخواي بري

قسطاي عقب مونده رو بدي! کارتو  ول كردي نشستي چت مي كني؟

 

پسر: عمه مولوك شمايين!؟ چرا از اول نگفتين؟ راستش! راستش!

 

ديشب مي خواستم بهتون بگم امروز با فريده..... ، آخه مي دونين............

 

دختر: راستش چي؟ حالا آدرس خونه منو به آدماي توي چت ميدي؟ ميدونم به فريده چي بگم!

 

پسر: عمه جان! تو رو خدا نه! به فريده چيزي نگين! اگه بفهمه پوستمو ميكنه! عوضش منم به عمو فريبز چيزي نميگم

 

دختر: اوووووووم خب ، باشه چيزي بهش نميگم. ديگه اسم فريبرزو نياريا !

 

پسر: باشه عمه مولوك باي.......!!!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 9:9 قبل از ظهر  توسط تاکامی  | 

 

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود. اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جا به جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 9:17 قبل از ظهر  توسط تاکامی  | 

مردی صبح زود از خانه اش خارج شد .. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .. پرستاران ابتدا زخمهای مرد را پانسمان کردند .. سپس به او گفتند : باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب وشکستگی ندیده باشه .. مرد غمگین شد .. گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری

نیست .. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .. مرد گفت : زنم در خانه سالمندان است .. هرصبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم .. نمیخواهم دیر شود .. پرستاری به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم .. مرد با اندوه  گفت : خیلی متاسفم او الزایمر دارد چیزی را متوجه نخواهد شد .. حتی مرا هم نمی شناسد .. پرستار با حیرت گفت : وقتی نمی داند شما چه کسی هستید چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید ؟ مردبا صدایی گرفته .. به آرامی گفت : اما من که میدانم او چه کسی است ..

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط تاکامی  | 

قبل از هر چيز برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي ، 
 


و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ،
و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي.
آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد .......
اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ،
از جمله دوستان بد و ناپايدار ........
برخي نادوست و برخي دوستدار ...........
كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگي بدين گونه است ،
برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته باشي......
نه كم و نه زياد ..... درست به اندازه ،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند ،
كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا كه زياده به خود غره نشوي .

 

http://www.bestdealinsurance.co.uk/images/home/life.jpg

 


و نيز آرزو مندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري .....
تا در لحظات سخت ،
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،
همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ،
نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند ........
چون اين كار ساده اي است ،
بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند .....
و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.
و اميدوارم اگر جوان هستي ،
خيلي به تعجيل ، رسيده نشوي......
و اگر رسيده اي ، به جوان نمائي اصرار نورزي ،
و اگر پيري ،تسليم نا اميدي نشوي...........
چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است
بگذاريم در ما جريان يابد.
اميدوارم سگي را نوازش كني ، به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك
سهره گوش كني ، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد.....
چراكه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت....
به رايگان......
اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روييدنش همراه شوي ،
تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.
به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي.....
و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي :
" اين مال من است " ،
فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است !
و در پايان ، اگر مرد باشي ،آرزومندم زن خوبي داشته باشي ....
و اگر زني ، شوهر خوبي داشته باشي ،
كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازيد ...

اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ،
ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ...

ويكتور هوگو

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط تاکامی  | 

اگه شما بودین کدومو انتخاب می کردین؟

ما که از این یکیاش خریدیم با اونی که از همه ترش تر بود.شما کدومشو دوست دارین؟

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط تاکامی  | 

یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینكه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم.
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیكه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم… آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!
نتیجهء اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند!!!
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط تاکامی  | 

جمله برگزیده:وقتي دهکده اي آتش مي گيرد همه دودش را مي بينند اما وقتي قلبي آتش مي گيرد کسي شعله اش را نمي بيند

ابتدا مطمئن شويد به اندازه كافي وقت داريد و مي توانيد فكرتان را متمركز نمائيد. براي انجام اين آزمون بايد تصوير موقعيتهاي گفته شده را به ذهن بياوريد و خود را در آن موقعيت قرار دهيد. ابتدا با جنگل شروع مي ‌كنيم. .جنگل


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط تاکامی  |